
بیش از پیش می سوزاندشان
آزادنویسی شبانه
بیش از پیش می سوزاندشان
از زبان گادفری
رد سرخ خون از دهانم جاریست. پاکش نمی کنم. می گذارم بماند. مثل لکه ی تیره ای که بر قلبم افتاده. تازه از شکار برگشته ام. گاه در آمالثورا شرورخون ها را می گیرم و گاه در نوکتیرا و بعد دوباره به اینجا برمی گردم. پناهگاه خون آشام ها، معبد مخفی سابق. می نشینم کنار معشوقم رزالی، دخترم لوسیندا و آن ها با مهربانی و عشق مرا می پذیرند، با وجود تمام کم لطفی هایی که به آن ها کرده بودم. من دست هایشان را می گیرم و می فشارم و حس می کنم وجودشان پاهایم را در زمین محکم می کند. من، خون آشام گادفری، موجودی که نمی تواند احساس تعلق کند، کنار آن ها احساس تعلق می کند.
رزالی و لوسیندا مشغول رسیدگی به دو خون آشام زخمی هستند و من با فاصله از آن ها نشسته ام و دارم تماشایشان می کنم. پطروس با چهره ای آغشته به شرم به سمتم می آید و با احتیاط کنارم می نشیند. می دانم چه در ذهنش می گذرد، حسش می کنم. مدت ها وقتی به او نگاه می کردم، خشم مثل مذاب درونم می جوشید و دوست داشتم به او حمله کنم و او را از هم بدرم. نمی توانم بگویم آن حس حالا کاملا مرده، اما می دانم که نمی خواهم او بمیرد. دلیلش فقط لوسیندا نیست، اینکه او چه طور توسط دخترم تقریبا خورده شد، اما سعی کرد از او محافظت کند. یک چیز دیگر هم هست.
با حالتی گیج به او نگاه می کنم، انگار سعی دارم چیزی را بفهمم. نیمرخ بی نقص سفید و مرمری اش، چشمان آبی شفاف، موهای مجعد بلند و طلایی. دستم را بالا می برم و آرام روی بازویش می گذارم. او نگاهش را با ملایمت سمت من برمی گرداند. چشمان آبی او در چشمان کهربایی من گره می خورد.
من:
"فکر کنم دارم می فهمم."
پطروس:
"چه را؟"
من:
"این شبیه همان چیزیست که قبلا برای آریل و پدرت شاه گابریل اتفاق افتاد. پدرت در یک پناهگاه از او مراقبت می کرد."
گونه هایش اندکی سرخ می شود.
"اما آن زمان پدرم یک انسان بود. و آریل، او زخمی بود و به مراقبت نیاز داشت. گادفری…"
کمی مکث می کند و بعد آهی می کشد.
"فکر نمی کنم تو به کمک من نیازی داشته باشی."
من بازویش را اندکی می فشارم.
"اما نیاز دارم و تو داری کمکم می کنی. مرا در این پناهگاه راه دادی و با نگاهت به من آرامش دادی. تو توانستی این کار را بکنی، حتی با اینکه من از تو متنفر بودم."
پطروس:
"گمان می کنم این خودت بودی که نمی خواستی با نفرت زندگی کنی."
حس می کنم چیزی در گلویم، قلبم به حرکت درمی آید.
"تو آن چیز را داری، پطروس. همان که در وجود پدرت شاه گابریل هست. به یاد دارم که یک بار چگونه مدهوش او شدم، در مقابلش به زانو درآمدم و او را مثل یک فرشته دیدم."
چشمانش گشاد می شوند. از وحشت.
"گادفری! من هرگز نمی خواهم یک فرشته باشم. زمانی یک راهب بودم و حالا می خواهم خاطره اش را از ذهنم پاک کنم."
من:
"پدرت هم نمی خواهد یک فرشته باشد. او می خواهد از جنس زمین باشد نه آسمان. اما او نمی تواند از آن چیزی که هست، فرار کند."
عضلات صورتش کمی از هم باز می شوند.
"این گونه نگو. کسی مثل تو نمی تواند به تقدیر اعتقاد داشته باشد."
لحنش حالتی ناامیدانه دارد.
من:
"آ، بله. او ظاهرا فقط می خواهد یک اجراکننده ی قانون باشد، اما شاید در عمق وجودش می خواهد چیزی بیش از این باشد. شاید در آینه ی قلبش خودش را با بال های سفید خونین می بیند. اما نه خون زیردستانش، خون خودش."
صورتش منقبض می شود و دستانش مشت.
"برایم دردناک است که خودش را دچار این نفرین کرده."
من:
"و تو چه طور، پطروس؟ آیا می خواهی خودت را نفرین کنی، اما وقتی به خانواده ات، رزالی و لوسیندا نگاه می کنی، قلبت به لرزش درمی آید؟ تو نمی خواهی آن ها تو را در قامت یک راهب ویژه ببینند؟ یک پیام آور از جانب خدا؟"
رنگ از صورت پطروس محو می شود.
"منظورت کدام خداست؟ لرد سابیس یا شاه مالخازار؟"
من لبخند تلخی می زنم.
"بستگی دارد چه نوع نفرینی را بخواهی. خدای تسلیم شده یا خدای در تقلا."
پطروس:
"تو در جنگ علیه شاه مالخازار شرکت نکردی؟"
من:
"نه، فقط توانستم جایی پنهان شوم و شاهد این باشم که خون آشام های بی مغز چگونه نیش در او فرو می کنند و خونش را می نوشند."
دستم را روی بازویش شل می کنم و آرام روی آن می کشم، مثل یک نوازش. از جایم بلند می شوم. او سرش را بالا می گیرد.
"حالا می خواهی چه کار کنی؟"
من از بالا به صورتش نگاه می کنم. چه قدر در این لحظه معصوم به نظر می رسد. چه قدر دوست دارم نیش در گردنش فرو کنم و خونش را بنوشم. خونی که می دانم خنک خواهد بود و مثل یک مرهم بر شعله ی درونم.
من:
"به این جنگ ادامه خواهم داد، پطروس. نمی توانم بگذارم سرورم مالخازار تبدیل به عروسک پدرت شود. من او را وامی دارم که شاهخدای نوکتیرا باشد، مهم نیست چه قدر به خاطرش درد بکشد."
ابروهایش را در هم می کشد.
"اگر تو را موقع شکار در آمالثورا یا نوکتیرا بگیرند، رهایت نخواهند کرد."
من:
"اگر این طور شود، شاید تو بتوانی مرا نجات دهی. نه این گونه که حالا هستی، بلکه در قالب یک راهب ویژه. آن موقع من از خونت خواهم نوشید. خونی که داغ خواهد بود و بر زخم های بازم می ریزد و بیش از پیش می سوزاندشان."
و رویم را برمی گردانم و از او دور می شوم.
Leave بیش از پیش می سوزاندشان to:
Read more #vampireliterature posts
Best Posts From Sadaf Alinia
We have not curated any of sadaf.alinia's posts yet. But you can encourage our curation team to review posts by visiting them regularly and by referring other readers. Because we give priority to frequently read content.