اشراق در جنگل سرخ
ایتاچی آن را در خوابش دیده بود. آن جنگل سرخ پوش، درخت هایی سربرافراشته با برگ های سرخ، دریاچه ای میان آن و او و سرورش پطروس که سوار بر قایق بر آن پیش می رفتند.
پطروس با آن صورت نورانی اش و با آن نگاه آرام و موهای مجعد طلایی به او آرامش می بخشید. ایتاچی لبخند می زند. پطروس لبخندش را به نرمی پاسخ می دهد و به او اشاره می کند که به سمتش بیاید. ایتاچی مطیعانه پیش می رود و مقابلش زانو می زند. پطروس سرش را پایین می آورد و ایتاچی با درد سوزناکی در گردنش بیدار می شود.
حالا پشت پنجره ایستاده و با حسرتی در قلبش بیابان وسیع رو به رو را می نگرد. دستش را روی گردنش می گذارد و خاطره ی خوابش را در ذهنش مرور می کند.
"یعنی کلید من سرورم پطروس است؟ اول او باید تبدیل شود و بعد مرا تبدیل کند؟ اما چگونه؟ درست است که او تصمیم گرفته با خون آشام ها صلح کند، اما نمی توانم تصور کنم که بخواهد به یکی از آن ها بدل شود."
صدایی در ذهنش می گوید:
"پس یعنی تصمیمت را گرفته ای؟"
ایتاچی لحظه ای سکوت می کند و بعد قاطعانه:
"بله، بله. آن خواب مطمئنم کرد."
"شاید نکته ی آن خواب چیز دیگری بوده. آن حس خوشایندی که تجربه کردی. شاید این به تو و به پطروس مربوط بوده."
"بله، اما خون تاریک نمی تواند از زندگی من و سرورم جدا باشد. در تمام این سال ها ما با آن مبارزه کردیم و حالا وقتش است خودمان را به آغوش آن بسپاریم. ما و خون تاریک به هم پیوند خورده ایم. رابطه مان یا نفرت است و یا عشق. یا نابودی و یا رستگاری."
"اما اگر سرورت نخواهد بدل شود؟"
ایتاچی نگاه چشمان سیاه و اریبش را به نقطه ای دوردست در بیابان می دوزد. چیزی نامعلوم که انگار دارد زیر آفتاب سوزان بیابان به خود می پیچد. مثل خون آشامی در حال سوختن.
"گزیری نیست برای او. این سرنوشتش است. سرنوشتمان است."
Leave اشراق در جنگل سرخ to:
Read more #crimsongothic posts
Best Posts From Sadaf Alinia
We have not curated any of sadaf.alinia's posts yet. But you can encourage our curation team to review posts by visiting them regularly and by referring other readers. Because we give priority to frequently read content.